سفارش تبلیغ
صبا
درباره وبلاگ
  مجتبی[1211]


سلام عشقم مداحی هست ولی درباره چیز دیگه مینویسم معتقدم فقط باید به خدا تکیه کرد فقط خدا
ویرایش
لینک دوستان
ویرایش
پیوندهای روزانه
ابر برچسب ها
امکانات دیگر

 

خدایا گاهی به خوردن فرمان می‌دهی و گاهی به نخوردن، و این هر دو به من می‌آموزد که روزی دهنده یکی است، پس غصه چرا؟


گاهی به خوابیدن فرمان می‌دهی و گاهی به نخوابیدن، و این هر دو به من می آموزد که تنها در جوار تو می‌توان آرام گرفت، پس دغدغه چرا؟


گاهی به گفتن فرمان می‌دهی و گاهی به لب فروبستن، و این هر دو به من می‌آموزد که کلام آنقدر مقدس است که، بیهوده نباید این دّر یکتا را تلف کرد.


گاهی به نگریستن فرمان می‌دهی و گاهی به دیده فروبستن، و این هر دو به من می‌آموزد که چشم اگر به فرمان نباشد، جز کوری و سیاهی نصیب نمی‌کند.


گاهی به رفتن امر می‌کنی و گاهی به ایستادن، و این هر دو به من می‌آموزد که باید گام هایم را شمرده بردارم تا اگر مانعی بود ببینم و زمین نخورم.


خدایا همیشه به مهر ورزیدن امر کرده‌ای گاهی به نفرت داشتن، و این هر دو به من می‌آموزد که برای دوست داشتن و نفرت ورزیدن باید معیاری داشته باشیم، و آن پسند توست، نه دلخواه خودم.

خدایا بالاتر از این آموخته ها، رسم عاشقی است...


آن را هم تو خودت به من بیاموز.

 


      

 

قرآن  !من شرمنده توام اگر از تو آواز مرگی ساخته ام که هر وقت در کوچه مان آوازت بلند میشود همه

 از هم میپرسند " چه کس مرده است؟ " چه غفلت بزرگی که می پنداریم خدا تو را برای مردگان ما

نازل کرده است .     
   

        قرآن !من شرمنده توام اگر ترا از یک نسخه عملی به یک افسانه موزه نشین مبدل کرده ام .

یکی ذوق میکند که ترا بر روی برنج نوشته،‌یکی ذوق میکند که ترا فرش کرده ،‌یکی ذوق میکند که ترابا

 طلا نوشته ،‌یکی به خود میبالد که ترا در کوچک ترین قطع ممکن منتشر کرده و ... ! آیا واقعا خدا ترا

فرستاده تا موزه سازی کنیم ؟       


       قرآن! من شرمنده توام اگر حتی آنان که ترا می خوانند و ترا می شنوند ،‌آنچنان به پایت می

نشینند که خلایق به پای موسیقی های روزمره می نشینند . اگر چند آیه از ترا به یک نفس بخوانند

مستمعین فریاد میزنند " احسنت ...! " گویی مسابقه نفس است ...     

        قرآن !‌ من شرمنده توام اگر به یک فستیوال مبدل شده ای حفظ کردن تو با شماره صفحه

،‌خواندن تو آز آخر به اول ،‌یک معرفت است یا یک رکورد گیری؟ ای کاش آنان که ترا حفظ کرده اند ،‌حفظ

کنی ، تا این چنین ترا اسباب مسابقات هوش نکنند . خوشا به حال هر کسی که دلش رحلی است

برای تو . آنانکه وقتی ترا می خوانند چنان حظ می کنند ،‌گویی که قرآن همین الان به ایشان نازل شده

است. آنچه ما باقرآن کرده ایم تنها بخشی از اسلام است که به صلیب جهالت کشیدی
م  

 

 


توسط : مجتبی |   نظر بدهید
      

 

در میان بنی اسرائیل عابدی بود. وی را گفتند : فلان جا درختی است و قومی آن را


می پرستند!!!


عابد خشمگین شد، برخاست و تبر بر دوش نهاد تا آن درخت را برکند...


ابلیس به صورت پیری ظاهر الصلاح، بر مسیر او مجسم شد، و گفت : ای عابد، برگرد و به


عبادت خود مشغول باش! عابد گفت : نه، بریدن درخت اولویت دارد...


مشاجره بالا گرفت و درگیر شدند، عابد بر ابلیس غالب آمد و وی را بر زمین کوفت و بر سینه


اش نشست. ابلیس در این میان گفت : دست بدار تا سخنی بگویم، تو که پیامبر نیستی و


خدا بر این کار تو را مامور ننموده است، به خانه برگرد، تا هر روز دو دینار زیر بالش تو نهم؛ با


یکی معاش کن و دیگری را انفاق نما و این بهتر و صوابتر از کندن آن درخت است ...


عابد با خود گفت : راست می گوید، یکی از آن به صدقه دهم و آن دیگر هم به معاش صرف


 کنم ، و برگشت...

بامداد دیگر روز، دو دینار دید و بر گرفت ، روز دوم دو دینار دید و برگرفت ، روز سوم هیچ پولی


نبود!خشمگین شد و تبر برگرفت و به سوی درخت شتافت ...


باز در همان نقطه ، ابلیس پیش آمد و گفت: کجا؟!


عابد گفت: می روم تا آن درخت را برکنم !

ابلیس گفت : زهی خیال باطل ، به خدا هرگز نتوانی کند !!!


باز ابلیس و عابد درگیر شدند و این بار ابلیس عابد را بیفکند چون گنجشکی در دست!


عابد گفت : دست بدار تا برگردم ! اما بگو چرا بار اول بر تو پیروز آمدم و اینک، در چنگ تو حقیر


شدم؟!!

ابلیس گفت : آن وقت تو برای خدا خشمگین بودی و خدا مرا مسخر تو کرد، که هرکس کار


برای خدا کند، مرا بر او غلبه نباشد؛ ولی این بار برای دنیا و دینار خشمگین شدی، پس


مغلوب من گشتی ...


 


توسط : مجتبی |   نظر بدهید
      

 از خدا خواستم عادت‌های زشت را ترکم بدهد.


خدا فرمود:خودت باید آنها را رها کنی.


از او درخواست کردم فرزند معلولم را شفا دهد.


فرمود: لازم نیست، روحش سالم است؛ جسم هم که موقت است.


از او خواستم لااقل به من صبر عطا کند.


فرمود: صبر، حاصل سختی و رنج است. عطاکردنی نیست، آموختنی است.


گفتم: مرا خوشبخت کن.


فرمود: نعمت از من خوش
بخت شدن از تو.


از او خواستم مرا گرفتار درد و عذاب نکند.


فرمود: رنج از دلبستگی‌های دنیایی جدا و به من نزدیک‌ترت می‌کند.


از او خواستم روحم را رشد دهد.


فرمود: نه تو خودت باید رشد کنی. من فقط شاخ و برگ اضافی‌ات را هرس می‌کنم تا بارور شوی.


از خدا خواستم کاری کند که از زندگی لذت کامل ببرم.


فرمود: برای این کار من به تو زندگی داده‌ام.


از خدا خواستم کمکم کند همان‌قدر که او مرا دوست دارد، من هم دیگران را دوست بدارم.


خدا فرمود: آها، بالاخره اصل مطلب دستگیرت شد


      

یک سخنران معروف در یک جلسه‌ای یک اسکناس در جیبش بیرون آورد و پرسید: چه کسی مایل است این اسکناس را داشته باشد؟دست همه حاضرین بالا رفت.
سخنران گفت: بسیار خوب! من این اسکناس را به یکی از شماها خواهم داد ولی قبل از آن می‌خواهم کاری بکنم.
سپس در برابر نگاههای متعجب، اسکناس را مچاله کرد و باز پرسید: چه کسی هنوز حاضر است این اسکناس را داشته باشد؟
و باز دستهای حاضرین بالا رفت.این بار مرد، اسکناس را به زمین انداخت و چند بار آن را لگد مال کرد و با کفش خود آن را روی زمین کشید. بعد اسکناس را برداشت و پرسید: چه کسی حاضر است صاحب این اسکناس شود؟باز دست همه بالا رفت.سخنران گفت: دوستان من!‌ با این بلاهایی که من سر اسکناس آوردم چیزی از ارزشهای اسکناس کم نشد و همه شما خواهان آن هستید و ادامه داد: در زندگی واقعی هم همینطور است.
ما در بسیاری موارد با تصمیماتی که می‌گیریم یا با مشکلاتی که روبرو می‌شویم، خم می‌شویم، مچاله می‌شویم، خاک آلود می‌شویم و احساس می‌کنیم که دیگر ارزش نداریم. ولی اینگونه نیست و صرف نظر از اینکه چه بلایی سرمان آمده است، هرگز ارزش خود را از دست نمی‌دهیم و هنوز برای افرادی که دوستمان دارند آدم با ارزشی هستیم
.

 


آرام باشید و بدانید که همه چیز را نمیتوا‌نیم ‌تغییر دهیم.


و با شهامت آنچه را که می‌توانید، تغییر دهید.


اینها به شما ارزش واقعی خواهد داد.


حتی اگر مچاله و خاک آلود شوید . . .

 


      

 

چهار شمع به آرامیمی سوختند،محیط آن قدرساکت بود که می شد صدای صحبت آنها را شنید.اولین

شمع گفت"



من صلح هستم، هیچ کس نمی تواند مرا همیشه روشن نگه دارد. فکر می کنم که به زودی خاموش

شوم"



هنوز حرف شمع صلح تمام نشده بود که شعله آن کم وبعد خاموش شد. “




شمع دوم گفت: منایمان هستم،واقعا انگار کسی به من نیازی ندارد برای همین من دیگر رغبتیندارم



که بیشتر از این روشن بمانم . “ حرف شمع ایمان که تمام شد ،نسیم ملایمی وزیدوآن را خاموش کرد.




وقتی نوبت به سومین شمع رسیدمن عشق هستم توانایی آن را ندارم که روشن بمانم،



چونمردم مرا به کناری انداخته اند و اهمیتم را نمی فهمند، آنها حتی فراموش کرده اند کهبه نزدیکترین



کسان خود محبت کنند و عشق بورزند. “ با اندوه کفت: پس شمع عشق هم بیدرنگ خاموش شد .



کودکی وارد اتاق شد و دید که سه شمع دیگر نمی سوزند. اوگفت:



شما که می خواستید تا آخرین لحظه روشن بمانید، پس چرا دیگر نمیسوزید؟



چهارمین شمع گفت:” نگران نباشد، تا وقتی من روشن هستم، به کمک هم می توانیم



شمع های دیگر را روشنکنیم. من امید هستم. “



چشمان کودک درخشید، شمع امید را برداشت وبقیه شمع ها را روشن کرد.



بنابر این شعله امیدهرگز نباید خاموش شود. ما باید همیشه امید و ایمان



و صلح و عشق را در وجود خود حفظکنی


 


توسط : مجتبی |   نظر بدهید
      

 

مردی با خود زمزمه می کرد: خدایا با من حرف بزن!


یک سار شروع به خواندن کرد،‌ اما مرد نشنید.


مرد فریاد برآورد: خدایا با من حرف بزن!


آذرخش در آسمان غرید، اما مرد اعتنایی نکرد.


مرد به اطراف خود نگاه کرد و گفت: پس تو کجایی؟ بگذار تو را ببینم!


ستاره‌ای درخشید، اما مرد ندید.


مرد فریاد کشید: خدایا به من معجزه‌ای نشان بده!


کودکی متولد شد، اما مرد باز توجهی نکرد . . .


مرد در نهایت یأس فریاد زد: خدایا خودت را به من نشان بده و بگذار تو را ببینم

 



... از تو خواهش می کنم...


پروانه‌ای روی دست مرد نشست، و او پروانه را پراند و به راهش ادامه داد.


ما خدا را گم میکنیم در حالی او در کنار نفسهای ما جریان دارد...


خدا اغلب در شادیهای ما سهیم نیست...

 



تا به حال چند بار شادیهایت را آرام و بی بهانه به او گفته ای؟


تا بحال به او گفته ای گه چقدر خوشبختی؟؟

 




که چقدر همه چیز خوب است؟


که چه خوب او هست؟؟


خیال می‌کنیم تنها زمانی که به خواسته خود رسیده‌ایم او ما را دیده و حس کرده است اما...

 



گاهی بی‌پاسخ گذاشتن برخی خواسته های ما نشانگر لطف بی اندازه او به ماست


 


توسط : مجتبی |   نظر بدهید
      

 

گفتم: تا کی باید صبر کرد؟ 

گفتی: و ما یدریک لعل الساعة تکون قریبا...

تو چه  می‌دونی! شاید موعدش نزدیک باشه... (احزاب/63)

گفتم: تو بزرگی و نزدیکت برای منِ کوچیک خیلی دوره! تا اون  موقع چیکار کنم؟

گفتی: واتبع ما یوحی الیک واصبر حتی یحکم الله...

کارایی که بهت گفتم انجام بده و صبر کن تا خدا خودش حکم  کنه... (یونس/109)

گفتم: خیلی خونسردی! تو خدایی و صبور! من بنده‌ات هستم و  ظرف صبرم کوچیک... یه اشاره‌ کنی
 تمومه!
گفتی: عسی ان تحبوا شیئا و هو شر لکم...
شاید چیزی که  تو دوست داری، به صلاحت نباشه... (بقره/216)

گفتم: انا عبدک الضعیف الذلیل... اصلا چطور دلت میاد؟

گفتی: ان الله بالناس لرئوف رحیم...

خدا نسبت به همه‌ی مردم مهربونه... (بقره/143)

گفتم: دلم گرفته ...

گفتی: بفضل الله و برحمته فبذلک فلیفرحوا ...

باید به فضل و رحمت خدا شاد باشن ... (یونس/58)

گفتم: اصلا بی‌خیال! توکلت علی الله...

گفتی: ان الله یحب المتوکلین...
خدا اونایی رو که توکل  می‌کنن دوست داره...

 

توسط : مجتبی |   نظر بدهید
      

خـــــــــــــــــــــــــــــدا

مثل آسمان که می نویسد از ابر،

مثل ابر که می نویسد از باران،

مثل باران که می نویسد از رود،

مثل رود که می نویسد از دریا،

من از تو می نویسم

مثل دریا که می نویسد از موج،

مثل موج که می نویسد از ساحل،

مثل ساحل که می نویسد از انتظار،

مثل انتظار که می نویسد از دلتنگی،

من ازتو می نویسم


      

نامت چه بود؟ آدم.

فرزندِ؟ مرا نه مادری نه پدری، بنویس اولین یتیم خلقت.
محل تولد؟
بهشت پاک.
محل سکونت؟
زمین خاک.
قدت؟
روزی چنان بلند که همسایهی خدا، اینک به قدر سایهی بختم به روی خاک.
اعضاء خانواده؟
حوای خوب و پاک، قابیل خشمناک، هابیل زیر خاک.
روز تولدت؟
روز جمعه، به گمانم روز عشق.
رنگت؟
اینک فقط سیاه ز شرم چنان گناه.
چشمت؟
رنگی به رنگ بارش باران که ببارد ز آسمان.
وزنت؟
نه آنچنان سبک که پرم در هوای دوست، نه آنچنان وزین که نشینم به روی خاک.
جنست؟
نیمی مرا ز خاک، نیمی دگر خدا.
شغلت؟
در کار کشت امیدم.
شاکی تو؟
خدا.
نام وکیل؟
آن هم خدا.
جرمت؟
یک سیب از درخت وسوسه.
تنها همین؟
همین.
حکمت؟
تبعید در زمین.
همدست در گناه؟
حوّای آشنا.
ترسیده
ای؟ کمی.
ز چه؟
که شوم اسیر خاک.
آیا کسی به ملاقاتت آمده؟
بلی.
که؟
گاهی فقط خدا.
دلتنگ گشته
ای؟ زیاد.
برای که؟
تنها خدا.
آورده
ای سند؟ بلی.
چه؟ دو قطره اشک.
داری تو ضامنی؟
بلی.
چه کسی؟
تنها کسم خدا.
در آخرین دفاع؟
میخوانمش چنان که اجابت کند دعا . . .


توسط : مجتبی |   نظر بدهید
      



پیامهای عمومی ارسال شده


+ سلام بعد از یک سال اندی آمدم خسته خسته کسی اینجا هست؟


+ آسمانم مال تو ، تو فقط باش کنارم گل من /// دل من تنگ توهه تو کمی بخند ///آری خسته ام وکمی مجنون شده ام تو فقط کمی بخند ///دلم هواتیت کرده با اینکه غریبی...


+ خستم خستم از نوشتن از کسی که نمیدانم کیست و هیچ وقت نیست مگر در ذهن مشوش من که می آید و طوفانی در این تلاطم ذهنم ایجاد می کند و می رود آری خستم دیگر بس است می خواهم که... خدایا خسته ام


+ خیلی وقتا بدون اینکه متنی رو بخونم لایک میزنم تازگیا عکس هم میخوام توی اینستا لایک بزنم نگاه نمیکنم فقط لایکش میکنم شماهم اینجوری هستید؟؟؟


+ دوباره مینویسم از تویی که دلگیرم بهار سبزه ای و منم خزان نگاهت به راه تو نشسته ام زین اگر گذر افتاد زچشم آسمانی و جاده ی خاکی


+ این روزها دلم فقط یاد تو میکند آری فقط یادتو !ولی نمیدانم کی این فاصله ها میرود و من من من میرسم به تو!


+ خدایا..... این روزها...... دلتنگم...... باورکن این یکی دیگرشعرنیست


+ بعضی وقتا اینقدر دلت از یه حرف میشکنه که... حتی نای اعتراضم نداری فقط نگاه میکنی و بی صدا... میشکنی....


+ دگر درد دلم درمان ندارد… مسیر عاشقی پایان ندارد.. مرا در چشم خود آواره کردی.. نگاهت دور برگردان ندارد…


+ دیکته زندگیمان پر از غلط است ولی نگران نباش خودش گفته قبل از نمره دادن... اگر پشیمان شوی غلط هایت را پاک میکنم